تبليغاتX
خط به خط زندگی


خط به خط زندگی

حس خیییییییییییییییییییلی بدی به وجودم یورش برده و فقط می تونم بگم.....

هیچی ولش کن....

نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1388ساعت 20:37 توسط kebryana| |

 

سلام

چه طورید؟؟؟

دیروز چه قد اکتیو بودین؟؟

ما که خیلی......

یعنی هممون قرار گذاشته بودیم که مچ بندامونو ببندیم و زنگای تفریح یار دبستانی بخونیم از کل مدرسه خواستیم ولی

جنمشو نداشتن یعنی لیاقت نداشتن.....

خلاصه ترکوندیم مدرسه رو ....

حالا دبیرا خودشونو می زنن به اون راه می گن نذر کردین؟؟؟

ما هم با غرور می گیم.....

نه خیر جنبش سبز راه انداختیم.......

 

 

پ.ن درباره ی پست قبلی فقط یه چیزی بگم....

تمشکی خانم اگه واست آشنا بود احتمالا واسه اینه که تو ادبیات ۲ خوندی....

و اینکه این یه تیکه از شعر ((در بیابانهای تبعید)) هستش از ((جبرا ابراهیم جبرا)) که درباره ی فلسطینه که من ربطش دادم به وقایع اخیر کشور خودمون....

کافی بود؟؟!!

نوشته شده در چهاردهم آبان 1388ساعت 20:53 توسط kebryana| |

آیا از سرزمین تو بود که فرشتگان

سرودهای صلح و شادی انسان را برای

چوپانان خواندند؟

وقتی که مرگ در شکم درندگان، دنده های بشر

را دید و در قهقه ی فشنگها،

بر سر زنان گریان، به ((دبکه)) پرداخت

جز او کسی نخندید.....

نوشته شده در هفتم آبان 1388ساعت 20:16 توسط kebryana| |

سلام.....

خوبین......

من که هم خوبم هم بد.....

آخه می دونین سال دوم دبیرستان یه دبیر پرورشی خورده به تورمون.....فقط بیا و ببین.......

یک زن بی سواد و فرا امل........

فکر کرده ما خونه بی کاریم که بشینیم واسه ایشون جلد دفتر و حتی بابت هر صفحه گل و بلبل بکشیم.....

از اولش از خاتمی و آقای احمدی نژاد گفتنش مشخص بود که کدوم وریه.......

بنابراین من و غرل تصمیم گرفتیم ردپایی از سبز بودنمونو به رخش بکشیم.....

غزل یه مداد با تراش و خورده هاش بود و کنارش......

رای سبز من به نام سیاه تو نبود........

یعنی ایول رفیق.....

زن خ...... وقتی دفتر غمزی رو می بینه رو عکس خورده مدادا دست می کشه و فکر می کنه واقعا خورده مداده......

سر من که همه می گن اخراجی....

آخه من یه دست کشیده بودم با یه v  مشخص و روشون روبان سبز با مچبند سبز که وسطش تیر خورده و زیرش نقشه ایرانی سراسر سبز که با یه زنجیر قرمز قفل شده.......

و زمینش هم سیاه سیاه........

خلاصه رفتم و دوبار به جلد نگاه کرد و بهم پایین ترین نمره کلاس یعنی 16 رو داد.....

بعد ار اینکه نشستم خدا رو شکر کردم که حداقل منظورمو فهمید......

و بعد هم هایلایتر سبزمو ورداشتم و رو دیوار همون جمله ی رو دفتر غمزی رو نوشتم.....

ناراحتم که باید 9 ماه چنین بشری رو تحمل کنم.....

خوشحالم که در راه حق و خقیقت و آزادی و راه سبز چنین نمره ی مضحکی گرفتم......

سبز باشید.....

نوشته شده در هجدهم مهر 1388ساعت 11:37 توسط kebryana| |


Design By : Night Skin